جستجوهای پرطرفدار:
زندگینامه میکل آنژ (Michelangelo Buonarroti)، داستان ظهور یکی از بزرگترین و تحسینبرانگیزترین نوابغ کل تاریخ هنر بشری است. او تندیسساز، نقاش فرسکو، معمار برجسته و شاعری پرشور در عصر رنسانس والای ایتالیا بود که معاصرانش به سبب مهارت ماوراءطبیعی و کمالگرایی خیرهکنندهاش، به او لقب «الهی» (Il Divino) دادند. میکلآنژ با خلق تندیس جاودانه داوود، مجسمه سوزناک پیهتا در واتیکان، فرسکوهای عظیم سقف کلیسای سیستین و تابلوی واپسین داوری، کالبد سنگ و گچ را به تجلیگاه روح، اراده، اضطراب و زیباییشناسی اندام انسان بدل کرد.
زندگی میکلآنژ میدانی حماسی از کار بیوقفه، ریاضتهای جسمانی، تقابلهای پیچیده با پاپهای مقتدر روم و رقابتی افسانهای با دیگر نابغه رنسانس یعنی لئوناردو داوینچی بود. او معتقد بود روح مجسمه از پیش درون تختهسنگ مرمر محبوس است و وظیفه مجسمهساز صرفاً زدودن سنگهای اضافه برای آزادسازی آن پیکره زنده است. در این مرور بیوگرافی مستند و جامع، زندگی از کودکی در فلورانس تا رازهای آفرینش آثار باشکوه و میراث ابدی میکلآنژ را مرور میکنیم.
میکلآنژ در خانوادهای از اشرافزادگان فقیرشده فلورانسی به دنیا آمد. پدرش قاضی محلی بود و اصرار داشت پسرش در رشته حقوق یا بازرگانی تحصیل کند، اما میکلآنژ کوچک تنها شیفته طراحی و خاک سنگتراشی بود. او دوران شیرخوارگی خود را در خانه یک دایه در شهرک ستینیانو گذراند که همسرش سنگتراش بود. میکلآنژ بعدها با شوخطبعی میگفت: «من عشق به چکش و قلم سنگتراشی را به همراه شیر دایهام نوشیدم».
در سن ۱۳ سالگی، علیرغم مخالفت شدید پدر، وارد کارگاه نقاشی دومنیکو گیرلاندایو شد و با سرعتی باورنکردنی اصول پرسپکتیو و فرسکو را فراگرفت. نبوغ او توجه حاکم مقتدر و حامی هنر فلورانس، لورنتسو د مدیچی (Lorenzo the Magnificent) را جلب کرد. لورنتسو میکلآنژ جوان را به کاخ خود دعوت کرد تا در کنار فرزندان مدیچی زندگی کند و از گنجینه مجسمههای باستانی یونان و روم در باغهای مدیچی بیاموزد. این دوران طلایی، دیدگاه فلسفی نوپلاتونی او را درباره تقدس کالبد انسانی شکل داد.
برای میکلآنژ، سنگ مرمر سنگ سخت نبود؛ پوست، استخوان و تپش عضله بود. او برای پی بردن به شرح آناتومی واقعی بدن، با هماهنگی کشیش کلیسای سانتو اسپیریتو فلورانس، شبها به سردخانه بیمارستان میرفت و اجساد مردگان را در تاریکی با نور شمع تشریح میکرد. این کالبدشکافیهای دقیق، اگرچه بارها سلامتی او را به خطر انداخت، اما شناختی عمیق از جهتگیری تاندونها، کشش عضلات زیر پوست و برجستگی رگها به او بخشید؛ امتیازی که آثار او را از تمام مجسمهسازان تاریخ متمایز ساخت.
در سال ۱۴۹۸، زمانی که میکلآنژ تنها ۲۴ سال سن داشت، کاردینال فرانسوی به او سفارش ساخت تندیسی از مریم باکره در حال در آغوش کشیدن پیکر بیجان حضرت مسیح پس از به صلیب کشیده شدن را داد. میکلآنژ به معادن مشهور کارارا رفت و تختهسنگی از پاکترین مرمر سفید را برگزید.
شاهکار پیهتا (Pietà) جهان را شگفتزده کرد. ظرافت چین و شکنهای لباس مریم، آرامش روحانی چهره مادر و تسلیم بیوزن کالبد مسیح، سنگ سخت را به حریر و گوشت زنده تبدیل کرده بود. هنگامی که شایعه شد این تندیس اثر هنرمندی دیگر از میلان است، میکلآنژ شبانه وارد باسیلیکای سن پیترو شد و با قلم و چکش نام خود را بر نواری که بر سینه مریم میگذرد حک کرد («میکلآنجلو بوناروتی فلورانسی این را ساخت»)؛ این تنها اثری در کل دوران کاری اوست که امضایش را بر خود دارد.
در سال ۱۵۰۱، حاکمان جمهوری فلورانس از میکلآنژ خواستند تختهسنگ مرمری غولپیکر و ۵.۵ متری را که ۴۰ سال پیش توسط مجسمهساز دیگری آسیب دیده و رها شده بود، به اثری هنری تبدیل کند. از دل آن صخره رهاشده، مجسمه داوود (David) زاده شد.
برخلاف مجسمهسازان پیشین که داوود را پس از پیروزی بر جالوت و با سر بریده او نشان میدادند، میکلآنژ داوود را در لحظه پیش از نبرد به تصویر کشید: جوانی برهنه با عضلاتی منقبض، نگاهی نافذ و سرشار از تمرکز خیره، رگهای برجسته روی دست راست و قلابسنگی بر دوش. تندیس داوود نه تنها شاهکار آناتومی، بلکه نماد ایستادگی جمهوری کوچک فلورانس در برابر ستمگران و پادشاهیهای متجاوز شد و میکلآنژ را در سن ۲۹ سالگی به اسطورهای ملی بدل ساخت.
اوایل قرن شانزدهم، شهر فلورانس شاهد یکی از داغترین رقابتهای فکری و هنری تاریخ بود. شورای شهر فلورانس دیوارهای تالار بزرگ کاخ وکیو را به دو نابغه سپرد: دیواری برای لئوناردو داوینچی (نبرد آنگیاری) و دیواری روبهروی آن برای میکلآنژ (نبرد کاشینا). این دو غول رنسانس از نظر شخصیت در دو قطب متضاد بودند: لئوناردو مردی خوشپوش، اشرافی، آرام، دانشمند و فیلسوف طبیعت بود؛ در حالی که میکلآنژ فردی منزوی، تندخو، سادهپوش و متمرکز بر جوششهای درونی مجسمهسازی به شمار میرفت.
این دوئل هنری هرگز تکمیل نشد، اما طرحهای اولیه میکلآنژ الهامبخش نسلهای متمادی نقاشان گردید. مقایسه این دو اسطوره رنسانس که در زندگینامه لئوناردو داوینچی مرور شد، مشخص میکند که چگونه تلاقی نبوغ تحلیلی لئوناردو و شور آتشین میکلآنژ تمدن باستان را دوباره احیا کرد.
در سال ۱۵۰۸، پاپ ژولیوس دوم—پاپی جاهطلب و سلحشور—میکلآنژ را به رم فراخواند و مأموریت رنگآمیزی سقف طاقی کلیسای سیستین در واتیکان را به او سپرد. میکلآنژ که خود را مجسمهساز میدانست و نه نقاش، ابتدا از پذیرش آن طفره رفت و دشمنانش (از جمله برامانته معمار) امیدوار بودند این پروژه غیرممکن به بیآبرویی او منجر شود. اما میکلآنژ چالش را پذیرفت، داربستهای سنتی را برچید و داربستی ابتکاری برای کار معلق در ارتفاع ۲۰ متری طراحی کرد.
به مدت ۴ سال طاقتفرسا، میکلآنژ به تنهایی در حالی که سرش به عقب خم شده بود و قطرات رنگ بر صورتش میچکید، ۵۰۰ متر مربع از سقف را با صحنههای کتاب مقدس پوشاند. تصویر مشهور «آفرینش آدم» (The Creation of Adam)، جایی که سرانگشت پروردگار با فاصله میلیمتری به انگشت آدم نزدیک میشود تا جرقه حیات را در کالبد خاک بدمد، به یکی از بازتولیدشدهترین و باشکوهترین نمادهای فرهنگ بشری تبدیل شد. کمال بصری و نورپردازی دراماتیک سقف سیستین، پایهگذار رستاخیز رنگی شد که قرنها بعد در نبوغ امپرسیونیسم زندگینامه وینسنت ون گوگ و انقلاب انتزاعی زندگینامه پابلو پیکاسو به بیانی دیگر تکرار گردید.
بیست و پنج سال پس از اتمام سقف، پاپ پل سوم بار دیگر میکلآنژ شصتساله را فراخواند تا دیواره محراب کلیسای سیستین را با صحنه «واپسین داوری» (The Last Judgment) نقاشی کند. این اثر خشمگین، پرشور و پر از ارواح برخاسته از خاکستر و مسیحی مقتدر، بازتابدهنده بحرانهای روحی اواخر عمر او و آشوبهای مذهبی اروپا بود. میکلآنژ خودنگاره غمانگیز خود را بر روی پوست کندهشده قدیس بارتولومئو ترسیم کرد؛ نمادی از رنجها و فداکاریهای جسمانیاش در راه هنر.
در هفتاد و یک سالگی، او سرپرستی پروژه متوقفشده کلیسای سن پیترو را بدون دریافت دستمزد پذیرفت و گنبد عظیمی را طراحی کرد که همچنان تا به در روز جاری افق آسمان رم را تسخیر کرده است. او در ادامه با طراحی میدان کاپیتولین (Piazza del Campidoglio)، نخستین میدان هندسی مدرن اروپا را پیریزی کرد. پژوهشهای ژرف او در تعامل ریاضیات، فضا و هندسه، زمینه فکری دانشمندان پس از او مانند پدر نجوم رصدی در زندگینامه گالیلئو گالیله را فراهم ساخت.
میکلآنژ تا واپسین روزهای عمر ۸۸ ساله خود کار را رها نکرد؛ او تنها شش روز پیش از مرگش در حال تراشیدن تندیس «پیهتای روندانینی» بود. او زندگی زاهدانهای داشت، با چکمههای سنگتراشی میخوابید و تنهایی را به محافل پرزرقوبرق ترجیح میداد. هنگامی که در ۱۸ فوریه ۱۵۶۴ در خانهاش در رم چشم از جهان فروبست، وصیت کرد پیکرش به زادگاه محبوبش، فلورانس بازگردد. برادرزادهاش مخفیانه جسد او را در بستهای شبیه به محموله بازرگانی از رم خارج کرد تا در میان اشک و تجلیل هزاران هنرمند و شهروند فلورانس در کلیسای سانتا کروچه آرام گیرد.
این اشتباه ناشی از ترجمه لاتین باستانی (ولگات) عهد عتیق بود که واژه عبری «کرن» (Keren) به معنای «پرتوهای نورانی درخشان» به اشتباه به «شاخ» ترجمه شده بود. میکلآنژ با وفاداری به متن زمانه خود این دو شاخ نمادین نور را تراشید.
بله، ۴ سال نگاه مداوم به بالا در تاریکی و ریزش گچ و رنگ به چشمها، بینایی او را به شدت تضعیف کرد؛ به گونهای که تا ماهها پس از اتمام کار، برای خواندن نامهها مجبور بود کاغذ را بالای سر خود بگیرد.
میکلآنژ در پاسخ به این نقد گفت که پاکی و معصومیت باطنی مریم گذر زمان را در چهره او متوقف کرده است؛ این جوانی نماد پاکدامنی جاودان است نه سن تقویمی او.
میکلآنژ بوناروتی تجسم عینی نبوغ نامحدود، اراده پولادین و تقدس هنر در تمدن بشری است. او به ما آموخت که بزرگترین شاهکارها در پس رنجهای خاموش، ریاضت و استقامت متولد میشوند. در جهانی که گذرا و فانی است، آثار مرمرین و رنگهای سقف سیستین میکلآنژ گواهی جاودانهاند بر اینکه روح انسان تا چه بلندایی میتواند اوج گیرد و مرزهای ناممکن را در هم بشکند.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی