سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم
بچه آخر خانواده م بودم ناخواسته بدنیا اومدم خواستن سقطم کنن ولی نکردن، کاش میکردن
دنیای جالبی برای من نبود، نیم عمرم تو سختی بیماری و تنهایی گذشت بدون حمایت کسی ازم، آدم بدی نبودم یعنی نتونستم بد بشم.
حالا هم تبدیل به بی تفاوت و بی احساس ترین شدم، خانواده م رو دوست 1،ازدواج هم نمی خوام بکنم،چون احساسم رو نابود کردن، آزارم به کسی نرسید،قلب ساده م رو شکستن.
الآنم جای خوابی دارم و خوراکی، و کاری که دارم براش زحمت می کشم،چه کار کنم احساسم خوب بشه و از رفتار دیگران عذاب نکشم کجا رو دارم برم
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی